اشعار طنز زیبا درباره معلم

کم‌کم روز معلم فرا می‌رسد و دانش‌آموزان به فکر برگزاری جشنی باشکوه برای معلمان و استادان خود می‌باشند، در این جشن معمولا برای خنداندن همه‌ی افراد حاضر شعر طنز درباره معلم خوانده می‌شود. در این مطلب از صورتی‌ها مجموعه‌ای از شعر طنز درباره معلم را برای شما کاربران عزیز آماده کرده‌ایم که امیدواریم این شعرهای طنز را بپسندید. همراه ما باشید.

شعر طنز درباره معلم

شعر طنز درباره معلم

قدیم‌ترا معلم عزتی داشت

نون معلمی چه لذتی داشت

شاگردت از یه فرسخی مثل بید

زهیبت معلمیت می‌لرزید

تو مهمونی جای تو صدر مجلس

زبون زد سوسن و سرو و نرگس

تموم دخترای این آبادی

می‌دیدنت تو پیرهن دامادی

عزت و احترام و جایگاهی

معلمی نگو، که پادشاهی

این روزا اما چی بگم، روم سیا

نداره هیچ رنگی دیگه اون حنا

تو مدرسه با بچه‌های شیطون

تو خونه هم نق نق و غرغر اون

به خونه باز با خلق تنگ اومدی

انگاری از میدون جنگ اومدی

می‌آی خونه خسته و درب و داغون

شعر طنز برای روز معلم

شعر طنز درباره معلم

یه سال می‌شه سر نزدی به نن‌جون

خسته به خونه می‌ری اما بانو

می‌ده به دستت نرسیده جارو

تو مدرسه، ادب یه جنس نایاب

تو خونه هم همیشه جنگ اعصاب

تو مدرسه، شیطنت این و اون

تو خونه امر و نهی‌های ایشون:

گچی نکن اون کت و شلوارتو

نمالی روش ماژیک و خودکارتو

معلمی هم آخه کار شد واست؟

ببین سعید رفته تو بانک ملت

ببین تو دست خانمش پرستو

اضافه می‌شه روزی یک النگو

خونه گرفتن با آسانسور و وان

یه خونه هم تو شهرک گلستان

ببین فلانی که تو ساخت و سازه

اسم زنش کرده سه تا مغازه

این همه حرفا همه باد هوا است

شکستن دلت ولی بی‌صدا است

اگر چه همکلاسی‌های تنبل

همه برای خودشون شدن یل

فلانی که بی‌هنر و سواده

می‌فروشه بت همش پز و افاده

اگر چه بعضی رفقات گرفتن

هر کدوما چند تا خونه، چند تا زن

اگر چه بقال سر خیابون

بهتره روزگارش از حال‎تون

اما عوض نمی‌کنی با دنیا

معلمی رو با تموم حرفا

شاعر: حسن یعقوبی

مطلب پیشنهادی برای شما:

ایده‌های خاص برای هدیه روز معلم

شعر طنز در مورد معلم ریاضی

شعر طنز در مورد معلم ریاضی

خانووم. تو این زمونه ای که

قلبِ همه آدما نحیفه!

باور بکنید دست خودم نیست

این درس ریاضی ام ضعیفه!

فرمول وتوابع و نمودار

از زندگی کرده من رو بیزار!

ای خانم صالحی.. اجازه؟

این بارو ز دوش بنده بردار

حالا که ریاضی ام ضعیفه

بایدکه ز تحصیل شوم دور؟

آخرچه کنم شما بگویید؟

به این دلِ ناحسابِ رنجور

هرچی که تلاش میکنم من

انگارکه ریاضی نمیفهمم

گر رحم کنیدبه این نفیسه

ازشأنِ شما نمی شود کم !

شعر طنز برای روز معلم

شعر طنز برای روز معلم

دو چشمانش رباعى است بانو

طرفدار شَماعى است بانو

به من آموخت آداب ادب را

دبیر اجتماعى است بانو

اسیر خوش نشینى است بانو

گرفتار “دوبینى” است بانو

به من هر روز میگوید حدیثى

دبیر درسِ دینى است بانو

براى خود رئیسى است بانو

نگار خوشنویسى است بانو

به من گوید فقط I don’t Love you

دبیر انگلیسى است بانو

عجب خوش هیکل و دافى ست بانو

براى قتل من ، کافى ست بانو

به دنیاى دلم اِشراف دارد

دبیر درسِ جغرافى ست بانو

اگر چه اندکى هات است بانو

گرفتار مباهات است بانو

ولى دستِ مرا مى خوانَد از پیش

دبیر احتمالات است بانو

أساسا اهل گُل سازى ست بانو

و از اعمال من راضى ست بانو

ز من سینوس میگیرد پیاپِى

دبیر درسِ ریّاضى ست بانو

مهم نیست اندکى چاغ است بانو

همیشه بر تن اش ساق است بانو

شده ذکر لبانش پند و اندرز

دبیرِ درسِ اخلاق است بانو

شدیدا اهلِ گردش هست بانو

فقط مشغولِ نرمش هست بانو

به بانو مانکنى مشهور گشته

دبیرِ درسِ ورزش هست بانو

عموما مثلِ من شیک است بانو

به من چون مرگ نزدیک است بانو

نیوتن را عمیقا دوست دارد

دبیر درسِ فیزیک است بانو

شاعر: مهدى خداپرست

شعر طنز درباره معلم و دانش‌آموز

شعر طنز درباره معلم و دانش‌آموز

ای معلم بهر نان و کفش و تنبان، غم مخور!

مسگرآباد است آخر جای انسان، غم مخور!

گر نداری مال دنیا و لباس و خورد و خواب

معنویات است قوت اهل ایمان، غم مخور!

گر شد اعصابت ضعیف و ناتوان، دل بد مکن

گر شدی دائم علیل و زار و نالان، غم مخور!

روی تو چون زرد شد مانند روی کهربا

گر شدی رنجور و بیمار و پریشان، غم مخور!

گر نداری همسر و دل‌دار، حرفش را مزن

آن جهان بسیار بینی حور و غلمان، غم مخور!

در کلاست گر به شوق علم خواهی داد درس

سرزنش‌ها گر کند شاگرد شیطان، غم مخور!

چون چنین گردیده مفهوم جدید تربیت

گر کتک خوردی زشاگرد تن آسان، غم مخور!

تا توانی نمره ی عالی و قلابی بده

چون چنین باشد صلاح کار رندان، غم مخور!

شعر طنز درباره معلم و شاگرد تنبل

شعر طنز درباره معلم

معلم زشاگرد سوالی نمود

جواب سوالش شجاعانه بود

بگو شعر درس گذشته چه بود؟

سراینده و نام شاعر که بود؟

نیامد به ذهنش جوابی دهد

خودش را از این مهلکه وارهد

گرفته وجودش تمام استرس

شده مثل کاغذ به زیر پرس

شبیه مریضان افعی زده

به یادش فقط این دو بیت آمده

((بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند))

((چو عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار))

دگر بیش از این حافظه قد نداد
بقیه‌ی ابیات رفته ز یاد

معلم بگفت: پس چه شد؟ باقی‌اش؟

تو خواندی فقط نیمه‌ی خالی‌اش

بگفتا: ندارم دگر پاسخی

به ذهنم نمانده ز شاعر رخی

معلم بگفت علتش را بگو

و یا پاسخی را برایم بجو

بگفتش: مرا مادری پیر هست

که از زندگانی دلش سیر هست

پدر هم مریض و دلش غصه‌دار

ز خرج و مخارج شده بی‌قرار

دگر زندگی روی دوش من است

وگرنه مهم درس را خواندن است

معلم که از پاسخش شوکه شد

بگفتا: مگو داستانی ز خود

من اینجا سوالم ز تو روشن است

جوابت فقط وقت پر کردن است

دل دانش آموز از غم شکست

ولی از جوابش نباید نشست

جواب معلم به فکرش رسید

به یکباره بیتی به ذهنش پرید

((تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی))

شاعر: احد بانشی

مطلب پیشنهادی برای شما:

متن تبریک روز معلم به زبان انگلیسی

شعر طنز درباره معلم و نمره‌ی بیست

شعر طنز درباره معلم

باز غوغا می کند فریاد و غوغا، نمره‌ی بیست

جیغ مادر، جنگ بابا عصر فردا، نمره‌ی بیست

خوشنویسی، خوش صدایی، قهر مانی‌ها قبیح است

از ریاضی از دروس سطح بالا، نمره‌ی بیست

کیف و دفتر ، خط‌کش و نقاله و خود کارهایم

گوشه‌ای کز کرده از فریاد بابا، نمره‌ی بیست

مثل موجی پای ساحل می‌زنم خود را به هر سو

سهمم اینک چند ماسه دست دریا، نمره‌ی بیست

می‌کشم هر روز با خود کوله‌ی بی‌خوابی‌ام را

اضطراب هشت ریشتر زلزله را، نمره‌ی بیست

آه نوزده، وای هفده، فاجعه شد شکل پانزده

کاشکی دیگر بمیرد رسم ما یا، نمره‌ی بیست

شعر طنز درباره معلم

شعر طنز درباره معلم

آورده‌اند در ازمنه‌ی قدیم

دانش‌آموزی رفت پیش حکیم

پیشش که رسید غش نمود

از دهانش خون ریخت مثل رود

از کله‌اش دود شد بلند

همانند اگزوز یک سمند

چشمانش شد کاسه‌ی خون

از چشمانش صاعقه زد بیرون

حکیم چون بدید حال او

رفت و پرسید احوال او

گفت به او:« تو را باشد چه؟

بگو دردت را به من ای بچه

بگو به من تا که علاجت دهم

نمی‌زنم به تو فروتن دم به دم»

چون که دهان کرد آن پسر باز

گشود پرده از مخوف‌ترین راز

حرف خیلی دل‌ها آن پسر گفت

با سخن گفتنش جدا در سفت

گفت او را:« دارم بسی انتقاد

مغز من کرده ست بسی انبساط

چه غلطی کردیم دانش‌آموز شدیم

دانش‌آموز یعنی تف رو به خودیم

هفت ساله بودیم که چون شنگول

خوردیم با حروف زیبا گول

وقتی که در را ما کردیم باز

از آن روز بدبختی شد آغاز

اوایل داشتیم روزهای خوبی

نه سیلی بود نه لگد نه چوبی

هفته‌ی دوم مدیر شد یک خرده بد

زنگ تفریح ره بر کلاس می‌کرد سد

هفته سوم دشنام شد رایج

شاگرد هم از کلاس شد خارج

چهارم هفته پس گردنی می‌زد مدیر

نعره‌ها می‌کشید مانند شیر

ماه دیگر مدیر شد ییپ من

با بچه‌ها می‌کرد جنگ تن به تن

بعدها بروسلی شد آموزگار

شاگردان را می‌برد بالای دار

اواخر، معلم شد آمیتا چاخان

صد نفر می‌کشت چون سلمان خان

آن‌گه که می‌رسید تعطیلات عید

سیه می‌شد روزگار تقریبا سفید

باید پر می‌کردیم دفتری صد برگ

می‌شدیم در خون‌آب بدبختی غرق

گر بود تعطیل فردای سیزده بدر

شعر طنز درباره معلم

شعر طنز درباره معلم

پنجه‌اش از مال ببر هم بود تیز

می‌گفتند جومونگ بود جدّش

چون دسخطش بود شبیه دسخطّش

به او می‌گفتند پریا شاه

چون که داشت صد جن در یک چاه

معلمانمان بودند چُنین افرادی

که از ما گرفته بودند آزادی

خلاصه روز‌هایی آمد و رفت

تا اینکه رسیدیم به کلاس هفت

یواش یواش در می‌آمد سبیل

قدی دو برابر دسته‌ی بیل

صدایی داشتیم بس زیبا

می‌گفتند انکرالاصوات به صدا

چون که گذاشتیم در این مکتب پا

شروع شد محبت بی‌انتها

ماهم که آمده بودیم از قتل‌گاه

از میان قاتلانی بس بدخواه

هرچه فرمودند دبّیران

گوش کردیم ما با دل و جان

امّا بدیدیم پس از مدتی

شکنجه م‌ دهندمان با چه شدتی

خونمان را کردند در شیشه

برابرمان خشم کردند پیشه

چند روزی گذشت بدین ترتیب

که شاگردی کرد دست در جیب

ناگهان بیرون آورد یک شمشیر

فریاد زد:« شمشیر بهترین تدبیر

من به لبم رسیده این جانم

«من رئیس آزادی خواهانم

این قسمت را باید کنیم سانسور)

(چاپ این قسمت هست از عقل دور

سپس دانش آموز که نامش قنبر

بدستورید معلمان شوند پرپر

همه‌ی دانش آموزان شدند متفقین

در برابر معلمان، همان متحدین

متفقین کشیدند کمان و شمشیر

متحدین گفتند این سلاح‌ها هستند پیر

سپس متحدین کردند زرنگی

آوردند مسلسل و توپ جنگی

متفقین را بستند به رگبار

من زنده‌ام چون همه کردند ایثار

حکیما کنون آمده‌ام نزد تو

گرچه ما نداریم حق و تو

ولی خواهانم از دانش‌آموزان

قنبر را باشند پشتیبان

تا مگر حذف شود چوب و شِلنگ

«مدارس هم شوند خوش آب و رنگ

این دانش آموز را بود کلام آخری

می‌دانم که می‌گیرند آن را سرسری

ولی همه می‌دانند متفقین

شدند پیروز بر متحدین

پس بر آن آموزگاری درود

که صحیح شمرد این گفت و شُنود

ای قنبر،ای قنبر حمایتت می‌کنیم

عجیب الشعرا (با اندکی تدبیر)

ضمن تبریک روز معلم به همه‌ی معلمان و استادان ارجمند امیدواریم مجموعه شعر طنز درباره معلم را پسندیده باشید. ممنون که تا انتها با مجله صورتی‌ها همراه ما بودید. لطفا در بخش نظرات، نظرتان را در مورد اشعار گردآوری شده بیان کنید.

فیسبوک توییتر گوگل + تلگرام کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 38
دوست نداشتم: 29
 
مطالب جالب و مرتبط

4 دیدگاه در “اشعار طنز زیبا درباره معلم

مادر جووووونم پیش پیش روزت مبارررررررک 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂

روز همه معلم ها پیشاپیش مبارک ، ممنون به خاطر متن های زیباتون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *