شعرهای عاشقانه سعدی کوتاه

شعرهای کوتاه عاشقانه از سعدی

صورتی‌ها: به مناسب نزدیک شدن به روز مخصوص شاعر بزرگ ایران سعدی در این مطلب از مجله صوتی‌ها مجموعه شعرهای عاشقانه سعدی کوتاه را آماده کرده‌ایم. اشعار عاشقانه کوتاه از سعدی که امیدواریم مورد پسند شما باشد.

شعرهای عاشقانه سعدی کوتاه

اشعار عاشقانه سعدی

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وان چنان پاى گرفتست که مشکل برود
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود

♥♥ دوبیتی عاشقانه سعدی ♥♥

نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی
که هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی
قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد
هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی
مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکر
تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی

♥♥ شعرهای عاشقانه سعدی ♥♥

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را
ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است
آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را
دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد
باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

♥♥ شعرهای عاشقانه سعدی کوتاه ♥♥

از چهره ى افروخته گل رامشکن
افروخته رخ مرو،تو دیگر به چمن
گل را تو دگر ، مکن خجل اى مه من
مشکن به چمن،اى مه من ، قدرسخن

♥♥ اشعار کوتاه سعدی ♥♥

آرام دل خویش نجویم چه کنم؟
وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟
گویند مرو که خون خود می‌ریزی
مادام که در کمند اویم چه کنم

شعرهای عاشقانه سعدی

شعرهای عاشقانه سعدی

بار دگر گر به سر کوی دوست
بگذری ای پیک نسیم صبا
گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بی‌جان بقا

♥♥ دوبیتی عاشقانه سعدی ♥♥

بوی بهشت می‌گذرد یا
نسیم دوست!؟
یا کاروان صبح که گیتی
منور است….

♥♥ اشعار کوتاه سعدی ♥♥

مرا رازیست اندر دل…
دلم تا عشقباز آمد دراو جز غم نمی بینم
دلی بی غم کجا جویم که درعالم نمی بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم باز چون محـــــــرم نمی بینم
قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم
تحمل می کنم با زخم چون مرهـــــــم نمی بینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشــــــــــنا گشـــــــتم دل خرم نمی بینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم
چرا گریم کـــــــز آن حاصل برون از نم نمی بینم
کنون دم درکش ای “سعدی” که کار از دست بیرون شد
به امــــــــید دمی با دوســـــت وان دم هم نمی بینم

♥♥ شعرهای عاشقانه سعدی کوتاه ♥♥

روی تو خوش می‌نماید آینه ما
کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینه صافی
خوی جمیل از جمال روی تو پیدا
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت
از تو نباشد به هیچ روی شکیبا
صید بیابان سر از کمند بپیچد
ما همه پیچیده در کمند تو عمدا

♥♥ شعرهای عاشقانه سعدی ♥♥

مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که می گوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست

اشعار عاشقانه سعدی

شعرهای عاشقانه سعدی کوتاه

عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست
هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشست
نتواند ز سر راه ملامت برخاست

♥♥ شعرهای عاشقانه سعدی ♥♥

بگذشت بر آب چشم همچون جویم
پنداشت کزو مرحمتی می‌جویم
من قصهٔ خویشتن بدو چون گویم؟
ترکست و به چوگان بزند چون گویم

♥♥ دوبیتی عاشقانه سعدی ♥♥

شورش بلبلان سحر باشد
خفته از صبح بی‌خبر باشد…
همه عالم جمال طلعت اوست
تا که را چشم این نظر باشد

♥♥ اشعار کوتاه سعدی ♥♥

صبح دمی که برکنم،
دیده به روشناییت
بر در آسمان زنم ،
حلقهٔ آشناییت

♥♥ شعرهای عاشقانه سعدی کوتاه ♥♥

من خاک درش به دیده خواهم رفتن
ای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن
چون پای مگس که در عسل سخت شود
چندانکه برانی نتواند رفتن