داستان کوتاه یک روز

داستان کوتاه یک روز

داستان‌های کوتاه روایت زندگی افرادی هستند که از زندگی درس بزرگی گرفته و برای بیان آن، این تجربه را به دیگران از طریق داستان کوتاه انتقال می‌دهند. در این مطلب از صورتی‌ها داستان کوتاه آموزنده‌ای را با عنوان داستان کوتاه یک روز آماده کرده‌ایم که امیدورایم از مطالعه این داستان کوتاه لذت برده و تجارب خوبی را به دست آورید. با ما همراه باشید.

داستان کوتاه یک روز

داستان کوتاه یک روز

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد، به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.

خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز چه کار می‌توان کرد؟

[box type=”download” align=”” class=”” width=””]

مطلب پیشنهادی برای شما:

گوش فرا دهید به کتاب صوتی پر

[/box]

داستان کوتاه یک روز

داستان کوتاه یک روز

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد.

بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می‌تواند…

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

داستان کوتاه یک روز

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود.

1 دیدگاه برای “داستان کوتاه یک روز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.