داستان کوتاه مرد فقیر پرخور

داستان کوتاه مرد فقیر پرخور

در این مطلب از مجله بانوان صورتی‌ها داستان کوتاهی را با نام داستان کوتاه مرد فقیر پرخور برای کاربران اهل مطالعه آماده کرده‌ایم. امیدواریم این داستان کوتاه آموزنده را بخوانید و درس و نکته‌ای جالب از آن یاد بگیرید. همراه ما باشید.

داستان کوتاه مرد فقیر پرخور

داستان کوتاه مرد فقیر پرخور

داستان کوتاه مرد فقیر پرخور

فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخور بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.

روزی آن‌ها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای ده نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمی‌شود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید.

قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که او مردی پرخور و فقیر است و همین باعث زندانی شدنش می‌باشد. پس بناچار به او گفت: تو آزاد هستی برو به خانه‌ات.

زندانی گفت: ای قاضی من کس و کاری ندارم فقیرم زندان برای من بهشت است اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی می‌میرم.

قاضی نپذیرفت و او را از زندان بیرون کرد.

قاضی دستور داد او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام کنید. هیچ کس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر کس از این مرد شکایت کند دادگاه نمی‌پذیرد.

آنگاه آن مرد فقیر شکمو را بر شتر یک مرد هیزم فروش سوار کردند. مردم هیزم فروش از صبح تا شب فقیر را کوچه به کوچه و محله به محله گرداند. در بازار جلو حمام و مسجد فریاد می‌زد:

ای مردم! این مرد را خوب بشناسید او فقیر است. به او وام ندهید، نسیه به او نفروشید، با او داد و ستد نکنید، او فقیر و پرخور و بی‌کس و کار است خوب او را نگاه کنید.

شبانگاه هیزم فروش مرد زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و کرایه شترم را بده من از صبح برای تو کار می‌کنم.

زندانی خندید و گفت: تو نمی‌دانی از صبح تا حالا چه می‌گویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و کلوخ شهر می‌دانند که من فقیرم و تو نمی‌دانی؟

دانش تو عاریه است.

طمع و غرض بر گوش و هوش ما قفل می‌زند. بسیاری از مردمان یک‌سره از حقایق سخن می‌گویند ولی خود نمی‌دانند و عمل نمی‌کنند مثل همین مرد هیزم فروش .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.