حتماً از این مطالب خوشتون میاد

داستان کوتاه مردم چه می‌گویند؟

داستان کوتاه آموزنده

خواندن داستان کوتاه آموزنده برای همه‌ی افراد در هر سنی که باشند بسیار مناسب و آموزنده است چون داستان کوتاه متنی کوتاه داردو زمان زیادی نیز از شما نمی‌گیرد ولی در این زمان کوتاه آموزه‌های زیادی را به شما منتقل می‌کند. در این مطلب از مجله زنانه و دخترانه صورتی‌ها برای شما کاربران عزیز داستان کوتاه آموزنده‌ای به نام داستان کوتاه مردم چه می‌گویند آماده کرده‌ایم که متنی روان و زیبا دارد و آموزه‌های بسیاری را به شما انتقال خواهد داد. همراه ما باشید.

داستان کوتاه مردم چه می‌گویند

داستان کوتاه مردم چه می‌گویند

داستان کوتاه مردم چه می‌گویند :

می‌خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدربزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی، مادرم گفت: چرا؟… گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

می‌خواستم به مدرسه بروم، مدرسه‌ی سر کوچه‌یمان. مادرم گفت: فقط مدرسه‌ی غیرانتفاعی! پدرم گفت: چرا؟…مادرم گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

به رشتهی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: … فقط ریاضی! گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

با دختری روستایی می‌خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

می‌خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه‌ی زندگی‌ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟… گفتند: مردم چه می‌گویند؟!…

می‌خواستم به اندازه‌ی جیبم خانه‌ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

اولین مهمانی بعد از عروسی‌مان بود. می‌خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!… گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

می‌خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

بچه‌ام می‌خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟…گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

بچه‌ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی‌اش را برگزیند، ازدواج کند…

می‌خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟… گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده‌ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده‌ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می‌گویند؟!…

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.

حالا من در این‌جا در حفره‌ای تنگ خانه کرده‌ام و تمام سرمایه‌ام برای ادامه‌ی زندگی جمله‌ای بیش نیست: مردم چه می‌گویند؟!…

مردمی که عمری نگران حرفهای‌شان بودم، لحظهای نگران من نیستند.

داستان کوتاه مردم چه می‌گویند به پایان رسید امیدواریم این داستان کوتاه مورد پسند شما عزیزان قرار گرفته باشد و تجربه‌ی زیبایی را به شما منتقل کرده باشد.

خبرنامه صورتی‌ها

آخر هر هفته ، مطالب داغ را در ایمیل خود داشته باشید

5 نظر

  1. عالی دقیقا به خاطر مدرسه من همین موضوع پیش اومد البته من گفتم مدرسه غیرانتفاعی اوردنم دولتی

  2. خیلی قشنگ بود

  3. واقعیت محض، ای کاش یکم واسه دل خودمون زندگی میکردیم😢😢😢

  4. واقعا حقیقته…فقط به این فکر میکنیم که در نظر مردم خوب باشیم…نه اینکه برای خودمون زندگی کنیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *