داستان کوتاه: عروسک‌ها و شاهزاده

داستان کوتاه

خواندن داستان‌های کوتاه مختلف و زیبا باعث می‌شود که از هر گوشه‌ای از جهان داستانی به یادگار از نویسندگان مختلف در ذهن‌تان باقی بماند این داستان‌های کوتاه در زندگی در جاهای مختلف به درد شما می‌خورد مثلا می‌توانید وقتی در جمع کودکان نشسته‌اید برای آن‌ها از داستان‌هایی که خوانده‌اید بگویید یا برای دوستان خود از تجاربی که از داستان‌های مختلف گرفته‌اید بگویید توصیه مجله صورتی‌ها به شما اگر وقت کتاب خواندن ندارید حتما داستان کوتاه بخوانید. منم در این مطلب براتون داستان کوتاه عروسک‌ها و شاهزاده رو آماده کردم که داستان کوتاه جالب و جدیدی هستش. حتما این داستان کوتاه جدید رو بخونید.

داستان کوتاه عروسک‌ها و شاهزاده

داستان کوتاه عروسک ها و شاهزاده

داستان کوتاه عروسک‌ها و شاهزاده :

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می‌کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او… خواست که نکته‌ای آموزنده به شاه‌زاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیرگذار شود.

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن‌ها سپری کن.”

شاه‌زاده با تمسخر گفت: ” من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ”

عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوش‌های آن عبور داد که به‌لافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و این‌بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.

او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش می‌رفت، از هیچ‌یک از دو عضو یادشده خارج نشد.

استاد به‌لافاصله گفت : ” جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرف‌هایت توجه‌ی نداشته، دومی هر سخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آن‌چه شنیده لب فرو بسته ”

شاه‌زاده فریاد شادی سر داده و گفت: ” پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و من هم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. ”

عارف پاسخ داد : ” نه ”

و به‌لافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن‌را به شاه‌زاده داد و گفت: ” این دوستی است که باید به‌ دنبالش بگردی ”

شاه‌زاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد،

گفت : ” استاد این‌که نشد ! ”

عارف پیر پاسخ داد: ” حال مجددا امتحان کن ”

برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.

شاه‌زاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند.

استاد رو به شاه‌زاده کرد و گفت: ” شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرف‌هایت توجه‌ی نکند و کی ساکت بماند.”

1 دیدگاه برای “داستان کوتاه: عروسک‌ها و شاهزاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.