اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج

اشعار عاشقانه و زیبا از هوشنگ ابتهاج

صورتی‌ها: مجموعه‌ای از اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج را در این مطلب خواهید خواند. هوشنگ ابتهاج یکی از شاعران معاصر ایرانی می‌باشد که متولد شهر رشت بوده و تاریح تولد وی نیز ششم اسفند ۱۳۰۶ می‌باشد. همراه ما باشید و اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج را بخوانید.

اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج

اشعار کوتاه هوشنگ ابتهاج

تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
یاد دلنشینت ای امید جان
هر کجا روم روانه با من است

•• اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج ••

دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم
هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوری
خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم
زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم
گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم

•• هوشنگ ابتهاج اشعار عاشقانه ••

بلدم آه به آه از تو بگویم هر بار
تا بسازم قفس از غُصه ی بسیار خودم …

•• اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج ••

هنوز عشق تو
امیدبخش جان من است

اشعار کوتاه هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج اشعار عاشقانه

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود
به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود
چنان به داغ غمت خو گرفته مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش در این قفس نرود
نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن تو ام ای گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس مرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود
دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود
بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هر که پیش تو ره یافت بازپس نرود

•• اشعار کوتاه هوشنگ ابتهاج ••

دیرگاهی ست
که من
در دل این شام سیاه
پشت این پنجره
بیدار و خموش
مانده‌ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش…

•• هوشنگ ابتهاج اشعار عاشقانه ••

موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش
حلقه ی گیسو به گرد گردنش حسرت نماست
ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش
هر دمم پیش آید و با صد زبان خواند به چشم
وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش
می تراود بوی جان امروز از طرف چمن
بوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش
همره دل در پی اش افتان و خیزان می روم
وه که گر روزی به چنگ من در افتد دامنش
در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
گر نبودی این همه نامهربانی کردنش
سایه کی باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب
در شبستان تو تابد شمع روی روشنش

•• اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج ••

ز عشقت ….
بند بندِ این دلِ دیوانه ….
می لرزد ….
‏خرابم میکنی اما ….
‏خرابی با تو می ارزد …!

هوشنگ ابتهاج اشعار عاشقانه

اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان
است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است

•• اشعار کوتاه و عاشقانه هوشنگ ابتهاج ••

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم

•• دلنوشته های هوشنگ ابتهاج ••

زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

•• اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج ••

من بارها به سوی تو باز آمدم،
ولی
هر بار دیر بود!
اینک من و توأیم دو تنهای بی‌نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشتِ خویش!