اشعار حسنا محمدزاده

اشعار حسنا محمدزاده

صورتی‌ها: حسنا محمدزاده یکی از شاعران جوان کاشانی می‌باشد که متولد سال ۱۳۶۱ است. این شاعر ایرانی توانسته در طی چند سال اخیر افتخارات زیادی را در حوزه شعر و شعر خوانی بدست بیاورد. در این مطلب مجموعه اشعار حسنا محمدزاده را برای شما تهیه کرده‌ایم تا شما نیز با قلم این بانوی شاعر بیشتر آشنا شوید.

اشعار حسنا محمدزاده

اشعار حسنا محمدزاده

دریا
حس کرده ای ؟ در یا نگاه ِ مبهمی دارد
درچشم های سرد و آرامش غمی دارد
راز دلش را جز به مرجان ها نمی گوید
شاید در آن اعماق ، گوش ِ مَحرمی دارد
هر روز بی تابانه دنبال تو می گردد
از قایق و پاروی تو سهم کمی دارد
دریا زنی با گیسوان موج در موج است
با ماهیان تشنه حس درهمی دارد
صیادهای گیج بندر می شناسندش
مویش سپیدی می زند پشت خمی دارد
وقتی تمام لحظه ها را با تو قسمت کرد
باید بفهمی با خیالت عالمی دارد
باید بفهمی بی تو می میرد ؛ مگر این قو
غیر از تو روی ِ زخم بالش مرهمی دارد؟!
لبخندتو امواج را آرام خواهد کرد
ساحل همیشه شانه های محکمی دارد

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

افسانه شده… ورد زبان ها شده بی تو
این نامه که با خون دل امضا شده بی تو
ربطی به سجل و گذر عمر ندارد
پشت من و این خانه اگر تا شده بی تو
احساس غریبی به فراگیری دنیا
در بقچه ی تنهایی من جا شده بی تو
حوضی که نشد پر شود از ماهی قرمز
با اشک من اندازه ی دریا شده بی تو
شاکی شده خورشید هم از دست نبودت
روز است ؛ ولی روز مبادا شده بی تو
شب ها به چه جان کندنی از نیمه گذشتند
تقویم سراسر شب یلدا شده بی تو
این مساله مبهم شده و حل شدنی نیست
دل بوده زمانی و معما شده بی تو

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

ما چه بودیم از همان آغاز غیر از جان هم؟
بغض هم، بی‌تابی هم، درد هم، درمان هم
ما چه بودیم از همان آغاز؟ یک روح و دو تن
نیمه‌های آشکار و نیمهٔ پنهان هم
بیش از این باید به بوران زمستان خو کنیم
نیست وقتی دست‌های گرممان از آن هم
طعمهٔ هیزم‌شکن‌هایند شاخ و برگ ما
میزبان آتشی سرخیم و آتشدان هم
سر به زانوی که بگذارند وقت خستگی
قلب‌های بی‌قرار و بی سر و سامان هم؟
زندگی منهای تو مرگ است، پس با این حساب
می‌توان نامید ما را نقطهٔ پایان هم

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

ادم نمی آید که آغاز غمت کی بود
دنیا ولی در آب و تابش سخت پاپی بود
من برف بودم روی موهای تو باریدم
یادم نمی آید که روز چندم دی بود
یکدست نوشیدم سراپا مست فهمیدم
در مردمک های خمارت شیشه ی می بود
خونم دوات و شرح حال دفترم …. هیهات
من می نوشتم استخوان هایم قلم نی بود
من می نوشتم نامه هیزم می شد و می سوخت
دنیا سر سوزاندنم یک عمر ، پاپی بود

شعر از حسنا محمدزاده

شعر از حسنا محمدزاده

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

چون عقاب سرکشی که در حصار لانه هاست
روح آسمانی ام اسیرِدام و دانه هاست
من نفس کشیده ام هوای عصر سنگ را
بقچه ی دلم پر از سکوت رازیانه هاست
سیل می برد تمام حاصل بهار را
شاخه های تازه ای که غرق در جوانه هاست
چنگ می زند به تخته پاره های روی آب
قایق شکسته ای که راهی کرانه هاست
کدخدای روستایمان همیشه خواب بود
شاهدم خرابی ِ ستون و سقف خانه هاست
پایه های نم گرفته ی تمام کلبه ها
تا همیشه محفلی برای موریانه هاست
باد برده با خودش شکوفه های سیب را
باز هم زمین به انتظار عاشقانه هاست

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

ما چه بودیم از همان آغاز غیر از جان هم؟
بغض هم، بی‌تابی هم، درد هم، درمان هم
ما چه بودیم از همان آغاز؟ یک روح و دو تن
نیمه‌های آشکار و نیمهٔ پنهان هم
بیش از این باید به بوران زمستان خو کنیم
نیست وقتی دست‌های گرممان از آن هم
طعمهٔ هیزم‌شکن‌هایند شاخ و برگ ما
میزبان آتشی سرخیم و آتشدان هم
سر به زانوی که بگذارند وقت خستگی
قلب‌های بی‌قرار و بی سر و سامان هم؟
زندگی منهای تو مرگ است، پس با این حساب
می‌توان نامید ما را نقطهٔ پایان هم

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

قرار بود زمانی مرا مجاب کنی
به احترام دل ساده ام شتاب کنی
قرار بود بسازی ، نه اینکه دنیا را
به چشم هم زدنی بر سرم خراب کنی
چه سال ها که دو فنجان چای منتظرند
دوباره در دل این خانه قند آب کنی
لباس نو نخریدم به شوق آن روزی
که رنگ پیرهنم را تو انتخاب کنی
هنوز میخ اتاقت به عشق پابند است ؟
هنوز عکس مرا می بری که قاب کنی ؟
به حبه حبه ی انگور تازه می ماند
نخواه شعر مرا خمره ی شراب کنی
همیشه چشم به راهم بیا هر از گاهی
سر مزارم اگر خواستی ثواب کنی

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

نیست زخمی از هجوم بی کسی ، پر درد تر
یا زمین برف گیری از نگاهت سرد تر
روز و شب یادآور تنهایی من می شود
هیچ کس پیدا نشد از آینه نامرد تر
از زنان زعفران چین خراسانت بپرس :
دیده اند از سرزمین گونه هایم زردتر؟
من همان بادم که می خوردم به دیوار و درت
تو همان ابری که چشمان مرا می کرد ، تر
کوچه های بی سرو سامان کاشان ! تا به حال
دیده اید از من ، زن آواره ای شب گرد تر !؟
آسمان من پر از خورشید های کاغذی ست
از هوای دست هایم نیست جایی سرد تر

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

عکس تو در رود باید قبله ی گل ها شود
دست هایت پایه های سنگی پل ها شود
می شود با گرمی ات از تخم ِ سی مرغ رها
پر کشد مرغی که سیمرغ تغزل ها شود
سردی کوچ تو از این کوچه شاید باعث
سرفه ی درد آور و یک ریز بلبل ها شود
حافظ و قرآن روی طاقچه دلواپسند
درد هجرت تا ابد ذکر تفأل ها شود
التهاب مولوی ! شیرازه ی دیوان شمس!
شعر شو تا خواندنت راز تحمل ها شود
عشق ، تا پایان دنیا بی تو کم می آورد
رفته ای تا بودنت رمز تکامل ها شود
آفتاب من ! تمام ترسم از این است که:
من نباشم تابشت سهم گلایل ها شود

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

از وسعت تنهایی‌ام آنقدر بگویم !
تنها کس من بودی و من هیچکسِ تو

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

آغشته به بویت شده آرامش شب ها
تا نام و نشان تو رسیده ست به لب ها
سنت شکنی کرده خدا با قدم تو
در عصر پر از دغدغه ی جهل عرب ها
نازل شده ای تا همه جا پر شود از نور
کوثر شده زیبنده ات از بین لقب ها
شرمنده ی رویت شده دنیا همه ی عمر
دنیای پر از آتش بیداد غضب ها
سخت است برایش که تو بر خاک بیفتی
با دست پر از کینه ی بی اصل و نسب ها
پیداست که هر نخل به سوگ تو نشسته
از روسری مشکی و از اشک رطب ها
آغوش گشوده ست زمین رو به قدم هات
پنهان شده راز تو در آرامش شب ها

شعرهای حسنا محمدزاده

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

دو هوایم ؛
دمی صاف و دمی بارانی
ما همانیم ، همانی که خودت می‌دانی
پیش‌بینی شدن ِ حال من و تو سخت است
دو هواییم ، ولی بیشترش توفانی
آخرین مقصد تو شانه‌ی من بود ،نبود ؟
گریه کن هرچه دلت خواست ، ولی پنهانی
شاید این بار به شوق تو بتابد خورشید
رو به این پنجره‌ی در شُرُف ویرانی
باز باید بکشی عکس پریشان ِ مرا
گوشه‌ی قاب ِهمان روسری ِ لبنانی
آب با خود همه‌ی دهکده را خواهد برد
اگر این رود ، زمانی بشود طغیانی

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

خسته ام از روزهای ساده و تکراری ام
از نفس هایم، سکوتم ، بودن اجباری ام
اینکه می بینم تو دریای پر از آرامشی
من ولی چون رود سرگردان به سویت جاری ام
از در و دیوار تا سقف اتاقم عاشقند
می شود فهمید از آیینه ی زنگاری ام
تا نگاهت می کنم با من به سویت می دوند
اسب های وحشی از نقاشی دیواری ام
تازه می فهمم که معتادم به طرز خنده هات
بی تو دارد سخت مزمن می شود بیماری ام
آرزو دارم برایت بهترین تقدیر را
من که بد جوری گرفتار ندانم کاری امخواستی این نامه را آتش بزن یا پاره کن
هر چه باشد می دهم تاوان سهل انگاری ام

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

تقدیم به تمام مادران سرزمینم
شب از سکوت سرمه دان مادرم می ریخت
بیتابی من تب به جان مادرم می ریخت
پاییز با آن ادعایش برگ زردی بود
برگی که هر سال از خزان مادرم می ریخت
از قیژ قیژ کهنه ی درها تمام روز
درد غریب زانوان مادرم می ریخت
من شاهدم هر صبح دنیا سهم رنجش را
بیش از همه در استکان مادرم می ریخت
مهمانی پر سور و ساتی داشت هر شب ، غم
از سفره هایش عطر نان مادرم می ریخت
من مو سپیدش کردم و او رو سپیدم کرد
اشک خدا با داستان مادرم می ریخت

♥♥ اشعار حسنا محمدزاده ♥♥

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند
ظاهری آرام و قلبی ناشکیبم داده اند
چارشنبه سوری ام ، پایان سالی آتشین
روز و شب با شوق دیدارت لهیبم داده اند
نیم خورده روی دست زندگی افتاده است
از بهشت گونه هایت هرچه سیبم داده اند
من زمین را دوست دارم با تمام تنگی اش
راضی ام از اینکه چشمانت فریبم داده اند
رودهای من به آغوشت سرازیرند باز
رو به اقیانوس آرام تو شیبم داده اند
بیش از این ای بغض کهنه ! میخکوب من مباش
من درختی زخمی ام ، طرح صلیبم داده اند
می نشینم دانه های اشک را بر نخ کنم
باز هم تسبیحی از《امن یجیبم》 داده اند

3 دیدگاه برای “اشعار حسنا محمدزاده

  1. مهدیه ..سلطانی گفته:

    خیلی قشنگه……خیلیــــــــــــــــــــــــــممنون?❤❤❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.